هدیه
سلام
سالروز تولد خودم را به خودم تبریک میگم
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فرزان
سلام
سالروز تولد خودم را به خودم تبریک میگم
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

تولدت مبارک.
روز تولد تو روزیست که عشق متولد شد
روزتولد تو روز عاشقیه آسمونه
روز تولد تو روزیست که خداوند لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست
تولد تو بهانه ای برای شادیست..
روز تولد رو تبریک میگم عزیزم ..

تو برای من همیشه همان دوست داشتنی خواهی ماند
آرزو میکنم به همه ی آرزوهای قشنگت برسی..
و همیشه موفق و سلامت باشی...اگرچه کنار من نیستی.
تنها آرزویم اینست که به آرزوهایت برسی...
ای زیباترین تولد
ای زیباترین بهانه
تولد تو روز بهانه عشق است روزی که خورشید با تمام نورانیتش می تابد
و زمین از تولد تو شاد است
همیشه دوست دارم همیشه برام عزیزی
اومیدوارم هر جا هستی خوشحال و شاد و سلامت باشی
دوست دارم.
و تک تک ثانیه ها منتظر تو هستند
تا تو بیایی تا تو متولد شوی...
برایت بهترین ها را ارزو میکنم..
تقدیم به تمام مادرای خوب دنیا
.
تو بودی که به من مهربانی را اموختی تو بودی که به من اموختی باید
دوست داشت باید مهربان بود
حتی اگر دوستت نداشتند تو دوست داشته باش تو انقدر خوبی کن تا از تو
خوبی یاد بگیرند
اری تو خود مهربانی بود ی..مادرم دوست دارم .
اری تو اموختم جواب بدی را با خوبی بدهم .جواب بی محبتی را با محبت
بدهم
من اموختم که همه ی انسانها ارزش دوست داشتن رو دارن
من یاد گرفتم که بی انکه دیگران را نشناختم درباره ی انها قضاوت
نکنم ......اری و من این را خوب فهمیدم که تو فرشته ای هستی که خدا
افرید تا مهربانی
را به انسانها نشان دهد.
مادر دوست دارم
عشق زیبایم مادر
دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
دارم.

سلام
این پست امروزمه امیدوارم که بپسندید

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است
دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است
عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است
عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است
يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است
مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که دلداری نیست
شب به بالین من خسته بجزغم دوست
زآشناین کهن یار و پرستاری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کن در این شهر طبیب دل بیماری نیست![]()
سلام
سال روز تولد دخت نبی اسلام فاطمه زهرا را به همه مادران دنیا بخصوص فرزانه
مادر مهربونش


آبروی اهل دل از خاک پای مادر است هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است
آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است







خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمیذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من تورا دوست دارم
خد ا رو دوست دارم اینکه من عاشق توام

سلام روز بخیر
امروز دلم خیلی گرفته تازه هوای زیارتم به سرم زده و خیلی دوست دارم به زیارت امام رضا
یه روزی تو خونمون بابام به مادرم میگفت میخوام برم امام رضا به خدا دلم تنگ براش
منم خیلی دلم براش تنگ شده خیلی قد خودش که یه دنیاست


.jpg)




سلام
من یه مدتی نبودم و میخواستم که دیگه ادامه ندم ولی بچه ها خیلی اصرار کردن و منو قانع
کردن واسه دوباره نوشتن و جنگیدن و حالا امروز امدم و میخوام شروع کنم
پس سلام به همگی
این آپم تقدیم میکنم به مهربوناش ((فرزان))

عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم







پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
از تنگنای سینه فراموش می شود؟
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شبها سفر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

آدم کسی که دوس داره همیشه اذیت می کنه
اما خودش فکر می کنه داره محبت می کنه


اشک من خودتو نگه دار نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم ، تو میون جمعی چرا تنها منو پیدا می کنی؟



سلام
آدمک آخر دنياست بخند / آدمک مرگ همين جاست بخند / دست خطي که تو را عاشق کرد / شوخي کاغذي
ماست بخند /آدمک خر نشوي گريه کني / کل دنيا سراب است بخند / آن خدايي را که بزرگش خواندي / به خدا
مثل تو تنهاست بخند
در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ... آن زمان که دوستمان دارند لجبازی ميکنيم ... ... و بعد ...
براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
سلام به بینندهای که ندارم اما خب شاید کسی اشتباهی اومد و این مطالب منو خوند
تا شقایق هست زندگی باید کرد ..اما یه سوال؟
(وقتی نیست یا اینکه پر پر شد باید چه کرد)؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می گن کجا خوشی ؟ جواب اونجائی که دل خوشه//
وقتی جائی نیست که دل خوش باشه یا در اونجا شاد بشه ؟؟؟
اولش وقتی که وبلاگ نویسی را شروع کردم فقط واس خاطر این بود که اینجا میتونم
رها بشم از همه چیز از همه کس و دور بشم از قیل و قال محیط اطراف اما حالا
دیگه اینم ندارم و این آرامش لحظه ای رو هم ازم گرفتن پس دیگه نمی خوام
ادامه بدم یعنی نمیتونم شاید الان فکر کنید که این تصمیم الانم باشه اما نه
این جدی جدیه
الانم وبلاگم رو میزارم مزایده هر کسی دوست داره با هاش کار کنه و ادامه بده
اعلام کنه تا من رمز عبور را بهش بدم
البته شایدم کسی نباشه ولی خب من حیفم می یاد که دیگه آپ نشه
دلیلشم خودتون برین از اولین آپم تا این که آخریشه ببینید بخونید
بعد می فهمین این وبلاگ همه جوره مطلب داره واسه همه کس جز
نامرد ها جز بی معرفت ها جز اونهائی که انسانیت ندارن

زمستان اي زمستان نميدانم چرا با تمام زيباييت با تمام
بزرگي و پاکي که در وجودت هست براي من سخت غير
قابل تحمل شده اي . زمستان ميشود زودتر بروي زمستان
من دارم از دلتنگي ميميرم و تو برايم شده اي بي رحم ترين
فصل خدا .زمستان چه سوزناک و چه سردي .زمستان .من
تا بهار ميميرم و تو انگار نه انگار ...............................
بهارکه بياد منم پر ميشم از شکوفه![]()
![]()
![]()
بي معرفت................................................

من رویائی دارم
در ذهن محدود خود،
که هر روز
محدودتر می شود.
من رویائی دارم
که دسترنج دست های خسته،
در آن خیال
به تمامی
من رویائی دارم
که سال هاست هنوز،
در ذهن خسته ی من
تکرار می شود…

همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شاید هم دلت باهات نیومد
هرچی که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایول غمزده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی
حرمت نگه دار...دلم
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
.....
آری ... دلم ،گلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد
تا بدانم و بدانم و بدانم...
به وار وا نهادم مهر مادری ام را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
از صفحه یی به صفحه یی
از چهره یی به چهره یی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن
فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زدم یک جا
همه را
به حرمت چشمان تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس
آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه یی که آویشن را می سرود
و آویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟
حرمت نگه دار ...گلم
دلم
اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعناع
شک دارم به ترانه یی که
زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند
پس ادامه می دهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور ورنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا بردم
از دیوار راست بالا رفت
به معجزه ی کودکی با قورباغه یی در جیبم
حراج کردم همه ی رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
وبوته ی گونی به جای موهایم
آری....گلم....دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند
تا کِی و به کدام مرام بمیرد
آری...گلم...دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش
که برای تو طلوع می کند
با سلامی به عطر آویشن...
روزای روشن خدا حافظ
دوستان خدا نگهدار ............... از ما گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم رو نبر
خدا نگهدار
سلام دوستان

غم غمناک
شب سردي است ، و من افسرده .
راه دوري است، و پايي خسته .
تيرگي هست و چراغي مرده .
مي كنم ، تنها ، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها .
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها .
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني .
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است .
هر دم اين بانگ برآرم از دل :
واي اين شب چه قدر تاريك است !
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است .
ديگران را هم غم هست به دل ٬
غم من ليك غمي غمناك است .

ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد ...
ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت ...
ويرانه دل ماست که با هرنگه تو ...
صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت .


میگویند خدا همیشه با ماست
ای غم نکند تو خدای ما باشی

پـشت پـنـجـره
هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی
زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی
مـکـتــوب ِ یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟
.....
هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم
هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

تو رفته اي و باز هم منو غم نگفته ها و بغض مانده در گلو و گريه هاي بي صدا
تو رفته اي و باز هم منو سکوت و انتظار و لحظه هاي بي تپش و يک نگاه بي قرار
تو رفته اي و باز هم من و شبهاي بي فروغ و اشک هاي ناشکيب واين زمانه دروغ
تو رفته اي و باز هم منو خيال بودنت ياد روزاي خوب و حسرت نبودنت
